
چه حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند ، نه اراده ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن و با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند!

بگذار تاشیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشایدهر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن.
دکتر شریعتی.

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابر...انی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت....زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!

رقت بارترین منظره ای که مرگ را نیز میگریاند.التماس یک گرگ است!ناله عاجزانه یک شیر!نه……گریستن یک مرد………!
دکتر شریعتی
آدمنــد ، می شكـــــنــــنـد ....
آرام تـــــــــر ... !

نه ...
دیگر این شعر ها نه معجزه می کنند
و نه دل مرده ای را زنده !
بر خیز شاعر فسیل شده
به فکر سنگی باش
که قرار است تا ابد
بر این دل مرده گذاری !
این واژه ها نمی توانند
مسیح تو باشند
وقتی که سال هاست خودشان
در ذهن مدفون شده اند !
حالا نبش قبرمی کنم به بهانه ی چه ؟!
یک به یک را
از گوشه کنار این ذهن متروک بیرون می کشم
تا دلی را زنده کنم ؟!
شاد کنم ؟!
چه خیال محالی !
که دوست داشتن و عشق هم
دیگر برای من
بوی کفن و کافور و خاک می دهند ...
مهر را تلقینم نکن !
که این مرده به دل ، ایمان ندارد !
بهتر است نسرایم
این شعرهای سرد و بی روح را !
برخیزم
برای شادی این دل مرده
فاتحه ای بخوانم !
بلکه شفا جای دیگری باشد ...

زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا
زیبا هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد .
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تند باد عشق نلرزد
زیبا
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا
زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهار وار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
انسان های بزرگ دو دل دارند
دلی که درد می کشد و پنهان است
و دلی که می خندد و آشکار است!!!


شیرین بهانه بود!
فرهاد تیشه می زد...
تا نشنود
صدای مردمانی را كه
در گوشش می خواندند :
دوستت ندارد!!!
باز معلمی بود و انشائی می خواست!
روزگار خود را چگونه می گذرانید... ؟
تا
چند خط برایش درد دل کنم...!!!

شجاعت همیشه در فریاد نیست
گـــــــــــــاهی صدای آرامیست
کـــــــــــــــــه....
در انتهای روز می گوید
فــــــــــــــردا دوباره تلاش خواهم کرد....!!!
به یکدیگر..
و به تمام دوستت دارم های نا گفته ای
که پشت دیوار غرورمان ماندند
و ما آنها را بلعیدیم!!!
تا نشان دهیم منطقی هستیم!!!

خدایا شکرت،خیلی خیلی باحالیییییییی
تا حالا هرچیرو از ته دل ازش خواستم بهم داده.

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود,روی نیمکتی چوبی,روبروی یک ابنمای سنگی.پیرمرد از دختر پرسید:غمگینی؟- نه- مطمئنی؟- نه- چرا گریه می کنی؟- دوستام منو دوست ندارن- چرا؟- چون قشنگ نیستم- قبلا اینو به تو گفتن؟- نه- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدیم- راست می گی؟- از ته قلبم ارهدخترک بلند شد و به طرف دوستانش دوید,شاد شادچند دقیقه بعد پیرمرد اشکهاشو پاک کرد,کیفش رو باز کرد,عصای سفیدش رو بیرون اورد و رفت....

که از زمین رانده شوم!
اینجا زمین است…
ساعت به وقت انسانیت خوابیده است!
اين که نامش زندگی است، من را کشت. . .
مانده ام!
آنکه نامش مرگ است با من چه ميکند!.


باران همیشه می بارد اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند...
نامردیست ! آن همه اشک را به یک چشمک فروختن !...
که شاید آن آهن پشت سرت از شرم صدای ساز تو آب شود...
بنواز...

پشت کدامین ابر پنهان شده ای ، که نمی توانم پیدایت کنم ؟!...

- خدا جون نوشته هامو می خونی ؟!...
ادامه مطلب...
